تبليغاتX
از مشهد تا کینگستون!

از مشهد تا کینگستون!

وبلاگم رو یک ماه مونده به پروازم از ایران به کانادا شروع کردم. امیدوارم n سال بنویسم و n سال بخونین!

یکی از من یه عکسی گرفت ...

/* /*]]>*/ سلام بر همه ی دوستان و آشنایان، مدتی است که وبلاگ ننوشته ام. چرا اش را نمیدانم! البته در یک ماه اخیر یک سری کار هایی را انجام دادم. به عنوان مثال خرید ماشین، آمدن والدین به کانادا و کار های مربوط به آن، فارغ التحصیلی از دانشگاه و از مهمترین آنها میتوان به رای ندادن در انتخابات اخیر اشاره کرد. البته خیلی دلم میخواست که بروم و به میر حسین موسوی رای بدهم، ولی روز جمعه (که بر خلاف جمهوری اسلامی در اکثر دنیا تعطیل نیست) ماموریت کاری بودم و معذور! اخبار را دنبال میکنم (BBC live). خیلی سخت است. امروز به این فکر می کردم که این مسئله چگونه پایان خواهد گرفت. شروعش که با آرامی نبود، خداوند متعال پایانش را به خیر فرماید، انشاء الله. جمهوری اسلامی ایران عوض شده است. دولت عوض شده است. مردم عوض شده اند. من هم عوض شده ام. من تا کنون اینگونه و با این لحن مطلبی ننوشته ام! (ما رو چه به این کارا ...) ولی به نظر شخصی خود من، آن مردک احمدی نژاد آدم پدر سوخته ای است. فکر می کند آن چیز هایی که فکر میکند درست است. ای کاش حداقل عملش با تراوشات فکر ناقصش یکی بود. آدم چیز ندیده ایست. ای کاش در زمان کودکی چهار تا عکس از این بابا گرفته بودند که از دیدن چهار تا خبر نگار قند توی دلش آب نشود و در سخنرانی هایش از آنها با آب و تاب یاد نکند. آدم دروغ گویی است. ای کاش یک روده ی راست توی شکمش بود. آدم کله شقی است! فکر میکند دولت نیروی بسیج است و بقیه ی دنیا هم ملت ایران. فکر کرده اگر چهار تا سایت را فیلتر کند و به ملت ایران بقبولاند که ایران در حال پیشرفت با سرعت نور است، و البته با توکل به ولی عصر و بس، اینها همه به واقعیت می پیوندد. به قول ما ها "برای خودش خوشحال است!". ای کاش به جای نامه نوشتن به سران کشور های دنیا، اول با چند تن از مشاورین خود در مورد "زبان اسپانیولی" که گویا در نیویورک زبان رایج مردم است، یک مشورتی میکرد. مردک خود را "نخبه" خطاب میکند و مثلا استاد دانشگاه است. این "سانتیریفووژ!" را که به آن اینقدر می نازد را نمیتواند تلفظ کند. البته بعصی از اساتید عزیز اینگونه هستند، اما آن بحث دیگری است ... اگر قرار است در نظرات بگویید که یکطرفه به قاضی رفته ام، بدانید که محمود هم مدتی است که خودش قاضی است! قبول دارم که زبانم دراز است، اما دستم هم کوتاه است. این را هم باید بگویم، که اگر نگویم گویی دینم کامل نمشود: ای گور بابا پدر سوختش که مخوم سر به تنش نبشه. وامنو قوره از او. الهی ور تخته خوری! همین.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 9:49 PM  توسط فرزاد  |