این دریاچه ی آنتاریو (Lake Ontario) توی کینگستونه. آدم رو یاد قطب جنوب میندازه!


سلام به همه ی دوستان و آشنایان عزیز،
بهترین بهانه ای که واسه تاخییر در تبریک سال نو دارم اینه که "بدلیل اختلاف زمانی اینجا دیرتر عید میشه!" که خوب بهانه ی خیلی الکی (lame) هستش. امیدوارم که امسال سال خیلی خوبی برای هممون باشه و همه ی تلاش هایی که داشتیم و خواهیم داشت به نتیجه برسه. ایشالا سلامت باشیم و بیشتر وقتمون به خوشی بگذره.
امروز تولدم بود. (5 فروردین) 
از دوستانی که زنگ یا ایمیل زدن یا تو Facebook بهم تبریم گفتن تشکر میکنم.
آقا بذارین من تکلیف این "قاطی مرغ ها شدن" رو مشخص کنم. البته تنها دلیلش هم اینه که چند روز بعد از نوشتن اون مطلب چند تا ایمیل خیلی نا امید کننده از خواننده های (مونث) وبلاگم به دستم رسید. مشخص بود که امیدشون رو به برگشتن من کاملا از دست دادن! حالا خیلی امیدوار نشین، دنباله ی مطلب رو بخونین که قضیه یه کمی براتون روشن تر بشه. 
بریم سر اصل مطلب. مصاحبه برای گرفتن کار:
توی خیلی از سایت ها تو اینترنت گشته بودم و سوال هایی که معمولا تو مصاحبه ها پرسیده میشه رو مرور کرده بودم. تا حالا جایی کار نکرده بودم و مصاحبه هم نشده بودم. خیلی هم دلم می خواست که این کار رو بگیرم. درسم تازه داشت تموم میشد و اگه این کار رو میگرفتم خیلی شرایطم ایده آل میشد. اولا که کارم برنامه نویسی نبود. نه که با برنامه نویسی مشکلی داشته باشم. اصلا بجز این کار، همه ی کارهای دیگه ای که براشون اقدام کرده بودم کار برنامه نویسی (Software Development) بود. منتها یک سال و نیم درس خونده بودم و فوق لیسانس داشتم احساس می کردم اگه برم و برنامه نویسی کنم انگار یه قدم پسرفت کردم. از طرف دیگه محل کارم تو براکویل (Brockville) با کینگستون فاصله ی زیادی نداشت (50 دقیقه با ماشین) و میتونستم آخر هفته ها رو برم کینگستون و به دوستان سر بزنم. حقوقم هم
. خلاصه که همه چیز از نظر من خیلی عالی بود. 
دوشنبه 24 نوامبر 2008: جلسه ی دفاع فوق (لینک)
جمعه 28 نوامبر 2008: قرار مصاحبه تو براکویل
روی یه برگه کاغذ چیزایی که می خواستم با خودم مرور کنم رو نوشته بودم. سوال هایی مثل:
Tell me a little bit about yourself -
Tell me 3 positive and 3 negative characteristics of your personality -
?What is your greatest strength -
?Why do you want to work here -
?How much salary do you want -
... -
این سوال ها در نگاه اول ساده به نظر میرسن، ولی اگه همین الان توی 3 دقیقه بخواین از خودتون بگین چی میگین؟
همین الان یه امتحان کنین و ببینین جوابتون در چه حد قابل قبوله ...
.
.
.
.
.
.
.
.
سه دقیقه بعد
فکر کنم به این نتیجه رسیده باشین که مصاحبه نیاز به تمرین زیادی داره. 
چند ساعت قبل از اینکه از کینگستون برم، توی حال خونمون با امین (هم خونه ای سابق) نشسته یودیم و داشتم سوال جواب ها رو تمرین میکردیم. همه ی مدارکی که نیاز بود (کپی رزومه، کاغذ سوال-جواب ها و ...) رو با خودم برداشتم، کت و شلوار و کروات (تیریپ بیزینس من [business man]) رو تنم کردم و راهی شدم. سوار اتوبوس شدم و 1 ساعتی تو راه بودم. تو کل راه داشتم سوال-جواب ها رو مرور میکردم. به هر حال سیستم شب امتحانی و خرخونی دقیقه ی 90 رو میشه همه جا اعمال کرد، حتی تو مصاحبه، حتی تو کانادا. 
رسیدیم توی شهر و من یه چیزی یادم اومد ... 
آدرس محل مصاحبه رو یادم رفته بود بردارم.
نه تلفن اونجا رو داشتم و نه آدرس رو. اول یه ذره دست-پاچه شدم. آدرس رو تو ایمیلم داشتم، ولی وقتی از اتوبوس پیاده شدم جایی اون دور و بر برای چک کردن ایمیل پیدا نکردم. یه تلفن توی ترمینال بود. از این تلفن هایی که وقتی بر میداری مستقیم وصل میشه به تاکسی تلفنی. گوشی رو برداشتم و از اون طرف آدرس اون شرکتی که میخواستم باهاش مصاحبه کنم رو پرسیدم. اونم آدرس رو به من داد. همون دور و برا بود. یه 15 دقیقه ای تو راه بودم تا تابلوی شرکت رو دیدم. یه 30-40 دقیقه ای زود تر از وقت مصاحبه اونجا رسیده بودم. یکی از افرادی که قرار بود با من مصاحبه کنه اسمش Cec (تلفظ میشه "سیس") بود. اومد و با من یه سلام و احوال پرسی کرد. گفت "زود اومدی!". گفتم "ها دیگه، اتوبوسم زود رسید منم مستقیم اومدم اینجا ..." بعدش توی اتاق انتظار یه 10 دقیقه ای نشستم. Cec اومد و گفت "پاشو بیا تو!". رفتم توی یه اتاق دیگه. یه نفر دیگه (به اسم Don) توی اون اتاقه نشسته بود. سلام علیکی کردیم و بعد از یه معرفی مختصر رفتیم سر اصل مطلب. فکر کنم یکی از اولین سوال ها این بود که "موضوع پایان نامه ی فوق لیسانست چی بوده؟"
... 
اگه پست قبلی یادتون باشه، یه اشاره ای کرده بودم که زمینه ی کاری من خیلی تئوری بود. حالا من باید اول توضیح میدادم که
“Minimum Perimeter Convex Hull of a Set of Line Segments: An Approximation”
یعنی چی! بعد بیام بگم که به چه دردی میخوره. که خوب البته از نظر اون ها و کسایی که تو کار تئوری کامپیوتر نیستن عملا به هیچ دردی نمیخوره. 
آب دهنم رو قورت دادم و صدای قورت دادن آب دهنم شنیده میشد. بعد از خواندن حمد و سوره (با صوت!)، درود بر رهبر انقلاب اسلامی و لعنت فرستادن بر آمریکای جنایتکار (که هر چی میکشیم از دست اونه
البته جدیدا اوباما اومده و نوروز رو هم تبریک گفته
)، با صدایی رسا که گوش همه ی دشمنان اسلام رو کرد میکرد، اعلام کردم که "موضوع کاری من خیلی تئوری بوده و از نظر شما غیر قابل اهمیت می باشد!" (خدایی جوابم همین بود)
خودم هم میدونم که جوابم که چنگی به دل نمیزد، ولی فکر کنم اون ها هم از آمریکا دل پری داشت و خلاصه این سوال رو که یه جوری پیچوندیم.
یک از نکات قوت بنده در رزومم کار آموزی بود که در مشهد رفته بودم.
البته اگه شفیق و امین الان دارن این پست رو میخونن میدونن که ما چه سختی ها و شب-بیداری هایی بابت این کار آموزی کشیدیم! سوالی که در مورد کار آموزی پرسیده شد رو هم با موفقیت جواب دادیم. درسته که جوابی که دادیم حقیقت نداشت، ولی فکر کنم همه با من موافق هستن که "(در شرایط خاص) هدف وسیله را توجیه میکند". خدا از سر تقصیرات هممون بگذره! 
وقتی که از قابلیت های من پرسیدن هم که همونطور که خودتون میدونین اون برگه ی کاغذی که توی اتوبوس مرور می کردم به کمکم اومد. نه اینکه حقیقت رو نگفته باشم ها، نه نه. حقیقت رو گفتم، فقط یه چیز هایی هم خودم بهش اضافه کردم. به هر حال "کار از محکم کاری عیب نمیکنه".
فکر کنم یه سوال سخت توی مصاحبه اینه که ازت بپرسن "چقدر حقوق میخوای؟" این سوال خیلی مهم و سخته. من که خوب به قولی "قیمت بازار دستم نبود" و نمیدونستم چی باید بگم. اگه یه حقوقی میگفتم که زیاد بود، ممکن بود کار رو نگیرم و یه نفر که پول کمتری خواسته بود کار رو بگیره. اگه یه رقم پایینی هم میگفتم و کار رو میگرفتم احتمالا خودم رو لعنت میکردن که چرا یکمی بیشتر نگفته بودم!
مارک (Mark) ،همونی کار یابی که من باهاش در تماس بودم، 2-3 ساعت قبل از مصاحبه با من تماس گرفت و در مورد یه چیزایی با من صحبت کردن.
یکی از مواردی که مارک به من گفت این بود که "اگه ازت پرسیدن چقدر حقوق میخوای ..."
پریدم وسط حرفش و (انگار سر کلاس ریز پردازنده ی پوررضا جواب یه سوالی رو بلدی) گفتم "بهشون میگم هرچقدر شما خودتون در نظر گرفتین ..."
مارک گفت "نه، میگی سالی X0,000 دلار" (X رو پیدا کنید
)
گفتم "بابا زیاده خدایی ... بهشون بر میخوره!"
گفت "تو همین رو بگو داداش. کاریت به این کارا نباشه"
برگردیم به مصاحبه.
ازم پرسیدن "خوب، حالا چقدر حقوق میخوای؟"
من (نگاهم به پایین) - "حالا صحبت میکنیم، دیر نمیشه ..." 
اونا- "دیر و زود داره، سوخت و سوز نداره" (It has late and soon, but it doesn’t have fuel and burn)
من- "ای آقا، من و شما نداریم. همه میشینیم دور و بر هم و از سر یه سفره میخوریم"
اونا- "نه فرزاد جون، جون فری ناراحت میشم اگه نگی. حساب حسابه، کاکا برادر"
>>خوشم میاد همه ی ضرب المثل های ما رو هم بلد بودن!<<
من (مثلا بر خلاف رضایت درونی) - "باشه آقا، چون شمایین سالی X0,000 دلار"
اونا- یه ابرو رو انداختن بالا، به همدیگه یه نگاهی کردن، بعد به من یه نگاهی کردن. هر کدوم یه کپی از رزومه ی من رو داشتن. بالاش نوشتن "X0,000 $"
من (
) - "آقا حالا این مبلغ قطعی نیست، میتونیم در موردش صحبت کنیم ..."
اونا (با یه لبخند مرموز ولی آشنا ->
) - "ها باشه!"
ولی از این حرفا که بگذریم، همون مبلغی که مارک گفته بود رو گفتم.
مصاحبه به خوبی گذشت. کلا یک ساعتی طول کشید. وسط های مصاحبه یه نفر دیگه هم اومد و شدیم 3 به 1. منم اون وسط ها یه سوال هایی پرسیدم، مثلا در مورد محیط کاری، مسئولبت هایی که خواهم داشت و ...
آخرش هم گفتن که تا یه هفته ی دیگه از طریق مارک جواب مصاحبه ام رو میگیرم.
به نظر خودم مصاحبه خوب پیش رفته بود. وقتی از ساختمون خارج شدم، یه نفر رو دیدم که کت و شلوار به تن و کروات زده از ماشینش پیاده شد. حدث (هاها ... حدس!) زدم که احتمالا اونم برای مصاحبه اومده.
رفتم جلوتر و گفتم
"برای مصاحبه اومدی؟"
اون (متعجب) - "آره!"
بعد یه مشت خوابوندم تو صورتش. 
نه دیگه، خیلی داستان تخیلی شد. فقط زیر چشمی یه نگاهی به هم کردیم و رفتیم پی کار خودمون. بعد ها فهمیدم که طرف برای مصاحبه ی دومش اومده بوده. یه چیز دیگه هم که بعد ها فهمیدم این بود که اینا یه نفر از آمریکای جنوبی (فکر کنم برزیل) رو قرار بوده استخدام کنن، ولی طرف مریض شده و برنامش منتفی شده. نمیدونم جالبه، عجیبه، اتفاقه یا قسمت ...
اون یه هفته ای که منتظر جواب بودم خیلی نگران بودم. اگه این کار رو میگرفتم خیلی عالی میشد، اگه نمیگرفتم هم خیلی ضد حال بود. مخصوصا که تعطیلات کریسمس نزدیک میشد و اگه این کار رو میگرفتم دیگه تو تعطیلات نگرانی پیدا کردن کار رو نداشتم.
پنجشنبه ی هفت ی بعد از روز مصاحبه شد (6 روز بعد)
توی آزمایشگاه (lab) نشسته بودم. فکر کنم تنها بودم (شاید هم Yurai بود)
مبایلم زنگ زد. مارک بود (caller ID
). قلب من هم که تالاپ تولوپ میکرد. جمله های پایین عین صحبت های من و مارک هستش:
من- "سلام مارک، چه خبر؟"
اون- "سلام فرزاد، خوبی؟ چی کار میکنی؟"
من (نگران) – "منتظرم ببینم تو برام چه خبری داری؟"
اون- "نه، نه، از خودت بگو. توی این هفته چی کارا کردی؟"
من (توی دلم) – "oh shit، کار رو نگرفتم. این بابا هم نمیخواد یه دفعه به من خبر بد بده. اینجوری میخواد من رو آماده کنه ..."
من- "توی این هفته روی یه مقاله (paper) کار میکردم ..."
یه چیزای دیگه هم گفتم که الان یادم نیست.
اون- "ببین، من با این شرکته تماس گرفتم و اونا از تو خوششون اومده و این کار رو بهت پیشنهاد کردن ..."
من (خیلی خوشحال) - "جون من؟! بابا دمت خیلی گرم و از این حرفا."
اون- "ضمنا به من گفتن که حقوقت هم X0,000 – 2,500 دلار"
البته کاری نداریم که آخرش حقوقم شد X0,000 + 2,500 دلار!
حالا این همه گفتم، ولی نگفتم کارم اصلا چی هست!
من واسه یه شرکت کار میکنم که کارش تولید تخم مرغ و فراورده های تخم مرغه! تو پست های بعدی راجع به فراورده های تخم مرغ براتون مینویسم. فکر کنم حالا فهمیده باشین منظورم از "قاطی مرغ ها شدن" چی بود!
اول از همه اینکه خنده نداره!
کار که عار نیست! تازه نمیدونین به 300000 تا مرغ دونه دادن چه کیفی داره ... ! 
البته از همه ی این حرفا که بگذریم، من به مرغ ها خیلی کاری ندارم. یعنی اصلا تا حالا ندیدمشون (سعادت نداشتیم). من زیر مجموعه ی بخش IT هستم. شرکت ما 7-8 تا شعبه در سرتاسر کانادا داره و توی زمینه ی کاری خودش بزرگترین شرکت توی کاناداست.
عنوان کار من "مهندس سیستم" هستش. کار من خیلی متنوعه، از کار های سطح پایینتر، مثل رفع مشکل کاربر ها (user) با کامپیوتر یا کار های یه ذره سطح بالاتر مثل درست کردن report برای نرم افزار هایی که اینجا استفاده میکنیم یا کار با Database تا کارهای در سطح مدیریتی. البته اگه بخوام دقیقتر بگم، اصل کار من همین مورد آخره (رجوع شود به پست قبل و تعریف کار من!)
شرکت ما یه پروژه ی نسبتا بزرگ رو شروع کرده. توی این پروژه قراره خیلی از سیستم هاشون upgrade بشه. یه سری نرم افزار خریداری شده و بعضی هاشون در شعبه ی براکویل (همینجایی که من کار میکنم) نصب و راه اندازی شده. این پروژه قراره تا سال 2012 کامل بشه. تا سال 2012 قراره همه ی سیستم ها توی همه ی شعبه ها نصب و راه اندازی شده باشه. این سیستم هایی که قراره راه اندازی کنیم سیستم هاییه مثل سیستم انبار داری، سیستم سفارشات، سیستم حساب داری، سیستم تحویل محصولات، رد گیری (tracking) تریلر ها و چند تا سیستم دیگه. قراره که آخر پروژه همی این سیستم ها یک سیستم یکپارچه باشه. خلاصه که پروژه ی بزرگ و جالبیه.
من در حقیقت به خاطر این پروژه ی 2012 استخدام شدم. چرا؟
دلیل: یه شرکت هست که هم تولید کننده ی چند تا از نرم افزار های ماست، هم مدیریت پروژه ی ما رو انجام میده. احتمالا میدونن که مدیریت پروژه و مشاوره دادن از اون کار های پر هزینه است. به همین دلیل شرکت ما، من رو استخدام کرده که عملا رابطی باشم بین شرکت خودمون و اون شرکت مشاوره دهنده. هر کدوم از سیستم ها که توی یه شعبه راه اندازی بشه، من اونجا هستم و از اول تا آخر پروژه در جریان کار ها هستم. هر چی بیشتر پیش بریم، وابستگی ما به شرکت مشاوره دهنده کمتر میشه و مسئولبت من بیشتر. خلاصه به زبون جمهوری اسلامی بخوام بگم، قراره به "خود کفایی" برسیم!
یه عنوان دیگه که به من دادن اینه: Project Manager In Training
یعنی خلاصه در حال یادگیری هستم و "ز گهواره تا گور ..."
یه جنبه ی خیلی خوب کار من اینه که به همه ی شعبه های دیگه ی شرکتمون توی شهر های مختلف کانادا سفر میکنم. در حال حاظر بین شعبه ی براکویل و یه شعبه ی دیگه توی استان Quebec در رفت و آمدم. خلاصه که کار جالب و متنوعیه.
تعطیلات سال نو خوش بگذره، جای ما رو هم خالی کنین ... فعلا!
اینم چند تا عکس تخم مرغی! 
عکس: انبار تخم مرع توی شعبه ی Quebec

عکس: دیروز، حادثه در براکویل! فکر کنم یه چند هزار تا تخم مرغ هنگام تخلیه ی بار شکست ...
