حرف آخر از اینور آب ...

سلام

از وقتيکه مطلب قبلي رو براتون نوشتم يه 2 هفته اي ميگذره. اما ادامه ي داستان :

 

آخر کار من هم به اينجا رسيد که چهارشنبه (24 مرداد 1386) رفتم سفارت کانادا تو تهران و بالاخره اين ويزاي کزايي رو گرفتم.

 

سيستم اينجوري بود که ساعت 2 ظهر ملت دم در سفارت منتظر مي موندن و يه خانومي از پشت پنجره اسم اونايي که جواب ويزاشون آماده شده بود رو مي خوند. البته من اشتباهي 2 ساعت زودتر رفتم (12 ظهر) و تا 2 الاف بودم. خلاصه ساعت 2 شروع کردن به خوندن اسم ها. يه 1 ساعتي گذشت و اسم من رو نخوندن. يعني اصلا اسم کساني رو که براي ويزاي دانشجويي اونجا بودن نخوندن، بجاش اسم ويزا توريستي ها و ويزيتينگ ها رو مي خوندن. من (و بقيه) هم خيلي تشنه شده بوديم. يه 2 ساعتي بود که تو آفتاب واستاده بوديم. هيچ کسي هم جرات نمي کرد بره 1 شيشه آب بخره بياره. چون ممکن بود هر آن اسمش رو بخونن. خلاصه با چند تا از بچه ها که اونجا بودن قرار گذاشتيم که اسم هر کي رو که اول خوندن، بره براي بقيه آب معدني بخره و بياره. اسم يکي رو خوندن (فکر کنم حسام بود HB). رفت و ويزا رو گرفت و خوشحال! رفت که واسه ما آب معدني بخره.

 

من يکمي نگران بودم ... با خودم گفتم حالا اومد و زد، به من ويزا ندادن ... اوه اوه ... چي مييييشه!!! باز از يه طرف مي گفتم نه بابا، به همه (دانشجو ها) ويزا دادن، به منم حتما ميدن. تو همين فکر و خيالات بودم که اسم من رو هم خوندن و خوشبختانه ويزا رو هم دادن.

 

اون لحظه که پاسپورتم رو گرفتم (که توش ويزاي کانادا بود) احساس خيلي خاصي نداشتم !

شايدم داشتم به اين فکر مي کردم که خيلي واسه گرفتن اين ويزا زحمت کشيده بودم. مخصوصا از اول مرداد 86 که دنبال کار هاي فارغ التحصيلي بودم، تاييد کردن نمره هاي اعلام نشده، گرفتن اصل مدرک کارشناسي، از کار افتادن سيستم هاي دانشگاه فردوسي که يکي دو روز من رو خيلي اذيت کرد، ديگه .... آها، ترجمه کردن مدرک و ريز نمرات که همزمان شد با تعطيلي وزارت امور خارجه تو مشهد که خدايي اعصاب من رو خيلي به هم ريخت (شفيق ميدونه)، و کلي کار ها و مشکلات ريز و درشت که روي هم رفته حال من رو گرفت.

 

البته الان که به 1 سال پيش نگاه مي کنم، از تابستون 85 که براي TOEFL مي خوندم تا همين چند روز پيش که تو صف ويزاي سفارت بودم، همش شده خاطره، از نوع شيرين. اونم به خاطر اينکه احساس مي کنم به اون چيزي که توي ذهنم بوده رسيدم (همینی که این پایین می بینین!).

 

ویزای سانسور شده ی من !

 

راستی من فردا 8 صبح از تهران پرواز دارم به تورنتو. اين احتمالا آخرين مطلبي هستش که از توي ايران براتون مي نويسم. فکر کنم که تو کانادا هم کلي اتفاق برام پيش بياد که حالا به مرور براتون مي نويسم.

فقط من رو فراموش نکنين و برام آرزوي موفقيت کنين (Wish it!)           

 

احوال من !

سلام !
یه چند روزیه که حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم. اصلا فکر کنم از روی بیکاری وبلاگ زدم !
درس و این چیزا که تموم شده، کارای فارغ التحصیلی هم که کم و بیش پیش میره. ویزا هم منتظر که من فارغ التحصیل بشم. تا وقتی که ویزا رو هم نگیرم، اصلا حس جمع و جور کردن وسایل و خرید و خداحافظی با دوست و فامیل و ... رو ندارم. البته همه میگن که ویزا رو میگیری. شایدم راست میگن (امیدوارم!)، ولی خب، تا وقتیکه جای من نباشین، نمفهمین من چه حالی دارم. (خیلی هم حال بدی نیست ها)
دعا کنید که همه چی خوب پیش بره.
فعلا ...

قانون Hofstadter

هر وقت که می خواستم یه کاری رو انجام بدم، به حساب خودم کلی برنامه ریزی می کردم. کی کجا برم، چی کار کنم، این کار چقدر ممکنه وقت بگیره و از این حرفا. ولی وقتی وارد گود می شدم، همیشه یه کاری پیش می اومد:

- یه دفعه اعلام می شد که بنزین قرار سهمیه بندی بشه، بابای ما هم یه چرتکه مینداخت و ...
"بدو بابا جون، بدو برو بنزین بزن که یه باک هم یه باکه !" (راستی روز پدر هم مبارک)
حالا برو شصتاد ساعت تو صف بنزین وایسا که می خوای بنزین خارج از سهمیه بزنی.

- on می شدم که سه سوت off هامو چک کنم، از شانس بد ما، یادمون می رفت که invis بیایم بالا و خوب، یکی از دوستای قدیمی، یا یه آدم سیریش، یا یکی از دوستان محترم از تبار اناث یا ... یه BUZZ می داد که تا فیها خالدونت می سوخت. خوب به این راحتی ها هم نمی شد از دستشون خلاص شد (بعضی وقت ها هم خودم نمی خواستم!).

- فردا امتحان پایان ترم ریز پردازنده داری (پوررضا). فوتبال ایران و برزیل (فینال جام جهانی!) هم تموم شده و ایران با گلی که استاد اسدی تو ضربات پنالتی به دروازه ی خودی زده، بازی رو واگذار کرده. صدا و سیما هم واسه اینکه ملت نریزن تو خیابون، زیر نویس زده که :
"پخش کامل فیلم Original Sin با بازی آنجلینا جولی (بدون سانسور !!!) تا دقایقی دیگر ... "
خوب دیگه، اینم که نیاز به توضیح نداره !

- از قبیل تصادف و مرگ و میر و مریضی و خواب موندن و حس و حال نداشتن و الافی و F.R.I.E.N.D.S و اینها هم که تا دلتون بخواد هست.

خلاصه مونده بودم که، ای بابا، این چه وضعیه آخه ؟! چرا همش وقتی یه کار فوری داری، یه اتفاقی می افته که همه ی برنامه هات به هم می ریزه ؟ تا اینکه این قانون رو دیدم : Hofstadter's Law

It always takes longer than you expect, even when you take into account Hofstadter's Law


حالا فردا هم قراره که برم دنبال کارای فارغ التحصیلی. فارغ شدن از دانشگاه هم (به قول یکی که اسمش یادم نیست) از اون کارای "عجیب الغریبه" است! فقط امیدوارم که این قانون Hofstadter در مورد فارغ التحصیلی من صادق نباشه.