آبشار نیاگارا - قسمت دوم

دوباره سلام.
ممنون که مطالبی که می نویسم رو می خونین و نظر میدین. من فقط دلم می خواد که شما ها هم تا یه حدی دستتون بیاد که اینجا چه جوریه. در مورد مراحل apply برای دانشگاه، خونه و هم خونه ای هام حتما تو پست های بعدی براتون می نویسم. شما ها هم هر چیزی که به نظرتون میاد یا براتون جالبه یا سوالی اگه دارین مطرح کنین، تا جایی که بتونم سعی می کنم براتون مطلب بنویسم. و اما ادامه داستان نیاگارا :
دفعه ی قبل تا اونجا گفتم که می خواستیم بریم سوار اون قایق ها بشیم. رفتیم تو صف وایسادیم. یه ۱-۲ دقیقه بیشتر طول نکشید که نوبت ما شد. من یه بلیط بزرگسال (!) برای خودم گرفتم و با کارت اعتباریم (credit card) حساب کردم. هزینه ی بلیط با مالیاتش ۱۴ دلار بود. اینجا شما یه شکلات هم که بخرین، همونجا ۱۴٪ مالیاتش رو ازتون می گیرن.
خلاصه همراه بقیه مردم راه افتادیم سمت قایق. این قایقه هر ۱۵ (یا ۲۰) دقیقه ۱ بار مسافر سوار می کرد و تا حدود ساعت ۵ بعد از ظهر هم بیشتر کار نمی کرد. وقتی ما سوار شدیم ساعت حدود ۳:۳۰ بود.
از اونجایی که بلیط رو گرفتیم به مسیر باریکی بود که پیچ می خورد و کم کم می رفت پایین.

همینجوری که تو اون مسیر می رفتیم سمت قایق، یه کاغذ زده بودن به دیوار که روش نوشته بود :
"It's your last chance to buy a camera"
یه جایی بود که دوربین عکاسی (۱ بار مصرف) می فروختن. دونه ای ۲۰-۳۰ دلار بود.
پایین تر که می رفتیم یه جا بود که عکس می گرفتن. مثل دور و بر حرم که جلوی یه پرده رنگی عکس می گیرن و بعد عکس حرم رو میندازن پشت سرت. اینم همونجوری بود. عکس آبشار رو مینداختن پشتت. (البته من که گفتم چه کاریه! خب میریم با خود آبشار عکس راس راسکی می گیریم!)
بعد از اون یه جا بود که سوار یه آسانسور می شدیم و می رفتیم پایین (تقریبا هم سطح آب).
قبل از اینکه سوار قایق بشیم، یه لباس پلاستیکی آبی رنگ بهمون می دادن که وقتی سوار قایق هستیم خیس نشیم. لباس رو گرفتیم و پوشیدیم . سوار شدیم. قایق ۲ طبقه بود. ما رفتیم طبقه ی دوم. یه نگاه به مردم انداختم. دیدم خیلی هاشون از بچه های خودمون هستن.
بعد ز ۱-۲ دقیقه قایق راه افتاد. فکر کنم همه بار اولشون بود. همه ذوق زده بودیم
راستش تعریف کردن بقیش یکمی سخته. چون خوب باید خودتون باشین و ببینین. البته خیلی خفن هم نبود، ولی کلا باحاله. آبشار نیاگاراس دیگه!

وقتی یکمی نزدیک آبشار ها می شدیم، انقدر غبار آب! زیاد بود که خیس می شدیم. واسه همین هم وقتی خیلی نزدیک بودیم نمی شد عکس بگیریم. البته من یه دونه عکس گرفتم (البته دوربین مال هم خونه ایم Yurai بود
)

کلا یه ۱۵ دقیقه ای روی آب بودیم، ولی خیلی حال داد. ایشالا قسمت بشه همگی با هم بریم.
آبشار نیاگارا یکی از چندین مرزی هست که آمریکا با کانادا داره. شاید بعضی هاتون شنیده باشین که یه پلی هست که از روی همین رودخونه نیاگارا میگذره و ملت می تونن از کانادا برن آمریکا و برعکس. شاید تو عکس های که گذاشتم یه چیزایی دیده بشه. تو عکس پایین می تونین پل رو ببینین :

سمت چپ کانادا، سمت راست آمریکا
. فکر نکنم پیاده ۳-۴ دقیقه بیشتر راه باشه.
شهر بوفالو (Buffalo) تو آمریکا، همون شهری هست که آبشار نیاگارا، سمت آمریکا، توی اون قرار داره. از تو شهر نیاگارا که نگاه کنین، ساختمون های بوفالو به راحتی دیده میشه. کانادایی ها و بیشتر اروپایی ها راحت می تونن برن آمریکا و بیان. خیلی ها که دوستی، آشنایی چیزی تو آمریکا دارن، نیاگارا قرار میذارن. میان همو یه چند ساعتی میبینن و میرن. منم اگه ویزا داشته باشم، می تونم برم. البته بدون ویزا تا دم درش رفتم، ولی دیگه تو نرفتم :

اینجا (عکس بالا رو میگم ها، نه عکس پایین
) من الان روی همون پلی هستم که بالا در موردش صحبت می کردم. همون اول پل، یه اتاقکی هست که مدارک رو بررسی می کنن. من البته تو نرفتم، چون ممکن بود به جرم ت ر و ر ی س ت بودن من رو بگیرن و

(ارتفاع عکس رو زیاد کردم که به قدم بخوره!)
بعد از اینکه از قایق پیاده شدیم، اومدیم بالا. راه افتادیم به سمتی که آبشار اونجا شروع می شد. منظورم همونجاییه که آب ها میریزن پایین. ۱۰-۱۵ دقیقه ای راه بود. همینطور که به ابتدای آبشاز نردیک تر می شدیم، قطره های آب رو روی صورتمون احساس می کردیم. خیلی باحال بود. ولی وقتی رسیدیم به اول آبشار، عملا داشت بارون می اومد.


من که تقریبا خیس شده بودم. برگشتیم. یه جا بستنی می فروختن (گرون هم بود)
نفری یه بستنی خریدیم و یه جا رو چمن ها نشستیم و شروع کردیم به بستنی خوردن.

بعد هم راه افتادیم تو شهر و یه ۲ ساعتی دور زدیم. رفتیم Wendy's شام خوردیم و دوباره اومدیم دم آبشار. هوا تاریک شده بود.


یه سری نور افکن روشن کرده بودن که آبشار دیده بشه. رنگ نور افکن ها هم هر چند دقیقه یه بار عوض می شد.

خلاصه که اون روز خیلی خوش گذشت. جای همتون خالی ![]()
ساعت ۹ شب هم از نیاگارا راه افتادیم سمت کینگستون. ساعت نزدیک ۱:۳۰ صبح بود که رسیدیم. منم که دوچرخم دم دانشگاه پارک بود. سوار شدم و اومدم خونه (هوا هم همچین سرد بود).
نزدیک خونه که رسیدم، دیدم چراغ اتاق Yurai روشنه. رفتم تو خونه، دیدم داره واسه خودش گیتار میزنه. راستی فکر کنم نگفته بودم، Yurai خیلی خوب گیتار میزنه (از من بهتر). البته نمیتونه به خوبی من بخونه
. اون شب Lalit که فکر کنم رفته بود تورنتو. Wann-Cheng هم خونه نبود. جاتون خالی، یه ۱-۲ ساعتی هم گیتار زدیم و خوندیم.
اینجا چون زمستون ها هوا خیلی سرد میشه، پنجره ها دو جداره اس، و کلا خونه عایق گرما و صدا
هستش. واسه همین ما نصفه شبی که آهنگ می خوندیم، همسایه ها شاکی نشدن. شما این کار رو نکنین!
اینم از این. الان نمیگم سری بعد چی میخوام بنویسم که غافلگیر (surprise!) بشین.
عید فطر هم مبارک ![]()
همین الان متوجه شدم که مادر بزرگ دوست خوبم شفیق ۲-۳ روز پیش فوت کرده.
شفیق جان، از همین جا به تو و خانوادت تسلیت میگم. خدا مادر بزرگت رو رحمت کنه.

















