پیشاپیش از اینکه این پست هیچ عکسی نداره پوزش می طلبم!!!

فکر کنم اوایل تابستون پارسال بود (2008). با Yurai توی خونه ی سابق تو کینگستون نشسته بودیم. من سردرگم بودم که میخوام PhD بخونم یا نه. البته دقیق تر بخوام بگم مساله سر این بود که من مونده بودم همین Computational Geometry که توی دوره ی فوق لیسانس خوندم رو میخوام برای PhD ادامه بدم، یا اینکه میخوام توی یه زمینه ی (field) دیگه کار کنم. نمیدونم شما چقدر با Computational Geometry آشنایی دارین، ولی بطور خلاصه میتونم بهتون بگم که کار توی این زمینه کله میخواد (طراحی الگوریتم) که فکر کنم من داشتم! علاقه میخواد که بازم فکر کنم من داشتم. کلا خیلی خوب بود و من این یک سال و نیم گذشته خیلی بهم خوش گذشت. شاید تنها چیزی که من رو یه کمی مردد میکرد این بود که زمینه ی کاری من خیلی تئوریک (theoretical) بود و اگه من توی این زمینه PhD میگرفتم، میشه گفت بهترین کاری که میتونستم بکنم این بود که برم استاد دانشگاه بشم. البته این خیلی خوب بود! منتها مشکل اینجا بود که تنها کاری که میتونشتم با PhD in Computational Geometry بکنم این بود که استاد دانشگاه بشم، که البته کار خیلی ساده ای نیست، مخصوصا اگه بخوای توی یه دانشگاه معتبر درس بدی.

دوستانی که هوش مصنوعی رو (احتمالا با مهندس/دکتر ابریشمی) پاس کردن اگه خاطرشون باشه برای مسئله ی رنگ کردن گراف (graph coloring) یه هیوریستیکی (heuristic) بود که میگفت سعی کنین در هر مرحله رنگی رو انتخال کنین که بیشترین آزادی رو در مراحل بعد به شما میده. تصمیم من هم برای کار کردن از یه چیزی توی همین مایه ها ناشی میشد. من نمیخواستم با یه تصمیم عجولانه برم و شروع کنم به دکترا خوندن و 3 یا 4 سال درس بخونم و در حین درس خوندن و یا در آخر به این نتیجه برسم که تصمیم خوبی نگرفته بودم و زمینه های بهتری برای من وجود داشته. البته اینجا توی کویینز (Queen’s) از خداشون بود! که من بمونم. هم سوپروایزور ام (supervisor)، هم مدیر گروه و هم مسئول دانشجو های فوق چند بار علاقه ی خودشون رو به موندن من اعلام کردن. اگه اینجا میموندم احتمالا می تونستم دکترا رو 3 ساله بگیرم. ولی به هر حال تصمیم من یه چیز دیگه ای بود ...

من تا وقتی ایران بودم که جایی مشغول به کار نشده بودم. به نظرم تصمیم خوبی میومد که یه سابقه ی کار کانادایی داشته باشم. اینجا وقتی یه نفر لیسانس میگیره، معمولا در دوران 4 سال تحصیلیش حداقل یه جا سابقه ی کار داره. حالا یا کار آموزی یا کار بیرون از دانشگاه، از توی کافه و مغازه کار کردن تا کار حرفه ای. البته کار آموزی که میگم منظورم اون دو دره بازی های ما (یا حداقل من و اون دو نفری که با من بودن) توی ایران نیست. منظورم 3 ماه تابستون، شاید دو تا تابستون پشت سر هم و کار توی یه جاییه که داداش آدم مدیر مسئوبش نباشه!

پس وقتی یه نفر لیسانس یا فوق لبسانس داره واقعا انتظار میره که سابقه ی کار داشته باشه. حالا من فوق لیسانس دارم و سابقه ی کار هم ندارم! کار پیدا کردن توی یه کشوری که نه ملیتش رو داری، نه سابقه ی کارش رو، نه آشنا و نه پارتی و مخصوصا توی یه زمانی که بحران اقتصادی دامن گیر آمریکای شمالیه و خود آمریکایی ها و کانادایی ها دارن از کار بی کار میشن خیلی کار ساده ای نیست! منتهی باید در طی 7 ماه آینده یه کاری پیدا کنی، وگرنه توفیق اجباری بازگشت به وطن انتظارت رو میکشه ...

من از اوایل اکتبر 2008 (مهر ماه 1378) شروع کردم به دنبال کار گشتن. اینجا شاید ساده ترین راه کار پیدا کردن اینه که عضو یه سری سایت های کار یابی بشی و رزومه ی (resume) خودت رو وارد این سایت ها بکنی. هزاران هزار تبلیغ برای کار های مختلف توی این سایت ها هست که میشه برای هر کدومشون ظرف چند دقیقه اقدام (apply) کرد. منم عضو چند تا از این سایت ها شدم، مثلا careerbuilder.com یا monster.com و چند تا سایت دیگه. وقتی که یه نفر اطلاعات خودش رو وارد این سایت ها میکنه، معمولا هر هفته یه ایمیل از این سابت ها دریافت میکنه که توی اون ایمیل یه سری کار رو به طرف پیشنهاد میده. در اصل این کارهای پیشنهادی باید انتخاب های خوبی (match) برای طرف باشه و بر اساس اطلاعات و سوابق کاری که اون طرف وارد سایت کرده بهش پیشنهاد بشه. ولی از اونجایی که این ایمیل ها بصورت خودکار (automatic) ارسال میشه، دقت خیلی زیادی نداره. بگذریم ...

من حدود 2-3 هفته بعد از اینکه عضو سایت monster.com شدم یه ایمیل از این سایت برای اومد و فقط یه کار رو به من پیشنهاد کرده بود. من هنوز رزومه ی کاملی نداشتم و یه 2 هفته ی طول کشید تا رزومه و cover letter (یه چیزی تو مایه های SOP) رو آماده کردم. بعد از اینکه مدارکم آماده شد برای اون کار و حدود 25 تا کار دیگه بصورت آنلاین (online) اقدام کردم.

یک ماه گذشت و خبری نشد ...

بوی وطن به مشام میرسید !!!

من توی این 1-2 ماه که دنبال کار بودم خیلی workshop و مشاوره و اینجور جاها هم رفتم. دانشگاه Queen’s یه جایی داره به اسم career services که در کل به دانشجو ها کمک میکنه که کار پیدا کنن. مثلا یه سری مشاور توی career services هستن که به دانشجو ها در مورد درست کردن رزومه، مرور رزومه، تمرین برای مصاحبه و مسائل مشابه این مشاوره میدن. از شرکت هایی مثل Google و Microsoft و IBM میان اینجا و workshop میذارن و میشه رفت باهاشون صحبت کرد و سوال پرسید و رزومه داد. همه ی این کار ها رو career services دانشگاه هماهنگ میکنه. هر هفته یه برنامه ای هست و ایمیل هاش برای همه ی دانشجو ها فرستاده میشه. منم از این امکانات استفاده کردم و چند تا workshop و مشاوره رفتم.

با چند تا از بچه های دانشگاه که توی جاهایی مثل Google یا IBM کار کرده بودن صحبت کردم و از نظراتشون استفاده کردم. یکی از مهمترین پیشنهاد ها این بود که بعد از فرستادن رزومه حتما با اون شرکت تماس بگیرم و کارم رو پیگیری کنم. منم همین کار رو کردم و یه روز توی نوامبر (November) شروع کردم به زنگ زدن. اولین جا و تنها جایی که زنگ زدم همون کاری بود که از طرف monster.com بهم پیشنهاد شده بود. البته من بطور مستقیم با اون شرکت در تماس نبودم. یه شرکت کاریابی (recruiting company) و اگه دقیق تر بخوام بگم یه مشاور (consultant) متخصص در زمینه ی IT طرف حساب من بود. این مشاور از طرف شرکت اصلی استخدام شده بود که یه نفر رو براشون پبدا کنه.

مارک (Mark)، همون مشاوری که گفتم، اولین کسی بود که بهش زنگ زدم. آدم خوشرویی بود. بعد از سلام و احوالپرسی اسمم رو بهش گفتم و خب البته اون هم از من خواست که خیلی شمرده اسمم رو براش spell کنم! ضمنا فامیل من رو اینجا تو کانادا 3-4 نفر بیشتر بلد نیستن! بقیه یا نمیتونن خوب تلفظش کنن یا هم که چون "حسن زاده" کلمه ی طولانییه یادشون میره!!! انگلیسی زبان هایی که تا حالا فامیل های 2-3 تیکه ای یا حرف "ق" یا "غ" یا "خ" رو تو عمرشون تلفظ نکردن خیلی از اسم های ایرانی/عربی رو نمیتونن خوب تلفظ کنن. (قابل توجه آقایان شفیق پارسازاد، دانیال قارونی فرد، امین میلانی فرد، علی قاضی نژاد، مهرداد حسن آبادی، عماد ملک زاده، کیانوش اسفندیاری، احسان محمد کاظمی، میلاد قربانی مقدم، آرش محمود هاشمی، محمد حسین معین زاده، سروش ماری اوریاد و محمود احمدی نژاد)

با مارک یه 10 دقیقه ای صحبت کردم و اون از اینکه اینجا چی کار میکنم و در رابطه با کدوم کار باهاش تماس گرفتم از من پرسید. بعد به من گفت که من مدارکم رو با فرمت PDF براش فرستادم و باید با فرمت Microsoft Word براش می فرستادم! منم همونجا دوباره مدارکم رو براش ایمیل کردم و اون هم گفت که یه مصاحبه ی تلفنی برام ردیف میکنه.

به همین سادگی از بوی وطن که به مشام می رسید کاسته شد، البته یه بوی جدید شبیه بوی مرغ به مشام می رسید!

بعد از ظهر همون روز مارک با من تماس گرفت و شروع کرد به سوال پرسیدن از رزومه ی من. یه 30-40 دقیقه ای تلفنی با هم صحبت میکردیم، البته منم کمی غافلگیر شده بودم. فکر کنم به این نتیجه رسیده بود که من گزینه ی خوبی برای این کار هستم. حالا جالب اینه که من نه میدونستم برای کدوم شرکت قراره کار کنم (فقط میدونستم که تو شهر براکویل هستش) و نه اینکه دقیق میدونستم که کاره اصلا چی هست. البته دلیلش هم اینه که توی اون تبلیغی که برای این کار شده بود، فقط گفته بودن وظایف اون طرف قراره چی باشه و اینکه اون طرف چه قابلیت هایی باید داشته باشه. مطلب پایین قسمتی از همون آگهی کار منه:

:SPECIFIC DUTIES

Working with third party solution vendor, will be responsible for the clarification of technical requirements and implementation of the system

Participate in negotiation with third party supplier when necessary.

 Coordinate the implementation so to timely reach relevant milestones and keep senior management informed of project’s progress.

 Control, monitor and coordinate the planning, testing and validation of the new systems as well as providing technical support.

 Support the system installation and commissioning.

 Actively communicate and train users to ensure proper processes and data integrity.

 Programming knowledge of logic controllers relating to SCADA.

 Develop and support the use and upgrade of system standards.

 اینکه مصاحبه چطوری بود و اینکه دقیقا کار من چیه رو توی پست بعدی (تا یک هفته ی دیگه) براتون مینویسم.

چند تا مطلب متفرقه:

بچه های دانشگاه فردوسی که هنوز درستون تموم نشده قدر این دوران رو بدونین! البته این حرف رو به من و ما هم زدن و من و ما درک نکردیم. حالا که دوستان در تهران و اصفهان و مشهد و سوئد و کانادا پراکنده شدن میفهمیم که دیگه با یه تلفن زدن نمیشه همه رو سه سوته دور هم جمع کرد. دیگه خبری از تریای مهندسی رفتن و وار زدن (Warcraft) توی سیمول و مسابقه ی ACM و از همه مهمتر اردو رفتن! نیست.

دیروز داشتم فکر میکردم که هنوز هم خیلی بد نیست. میشه یه جوری و با یه بدبختی همه رو سالی 2-3 بار دور هم جمع کرد. منتهی موندم که تا 4-5 سال دیگه که بقیه هم مثل من قاطی مرغ ها شدن، باز هم میشه برنامه های سابق رو داشت؟

سری بعدی که بیام ایران خیلی حال میده ...